دلم برای این کلبه متروک تنگ شده بود خیلی خیلی...
اینجا مامن تمام دردهایم شده بود اما با تمام دردها از اینجا دورشدم ..ولی خوشحالم که دوستان خوبم به یادم بودند..
فقط خدا میداند سخت ترین روزهای عمرم را سپری کردم
راستی اتفاقات زیادی در زندگی ام افتادند مثلا کنکور ارشد دادم مثلا از کار استعفا دادم و خانه نشین شدم ..مثلا..
این روزها بیشتر به این فکر میکنم که مرگ نزدیکه و قیامت نزدیکتر..
دارم به دل های شکسته ای فکر میکنم که من دلیل شکستنش بودم . دلهایی که من محتاج حلالیت ان ها هستم ...دارم به سبک شدن بارم فکر میکنم .. باری که گاهی از سنگین شدنش میترسم و خیال میکنم سنگین شده است.
حرف های زیادی برای گفتن دارم اگر گوش شنوایی برای شنیدنشان باشد
هست؟
گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود
گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود
گاهی بساط عیش خودش جور می شود
گاهی دگر، تهیه بدستور می شود
گه جور می شود خود آن بی مقدمه
گه با دو صد مقدمه ناجور می شود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود
گاهی گدای گدایی و بخت نیست
گاهی تمام شهر گدای تو می شود
...............................................................................................
نبودم ولی نبودنم دلیل بر نماندم نیست ...
رفتم که برگردم و برگشتم...
باور کنید دل درد ی بود که مزمن شده بود...
این روزها به خیلی چیزها فکر میکنم بر خلاف این دو ماه که اصلا فکر نمی کردم...
به روزگار..
به دندونهایی که باید کشیدشون و انداختشون دور...
هنوز دارم تلاش میکنم تا برای خودم بهانه ای پیدا کنم که گریه نکنم...
بهانه ای برای خندیدن...
و شاد بودن..
کاش میشد به درز دیوار هم خندید...
من مدام به دست های شکسته ای فکر میکنم که کار میکنند و به دل های شکسته ای که کار نمیکنند...
حرف حقی است که باورش دارم....
دلم خیلی تنگ شده انقدر تنگ که دیگر دیده نمی شود...
کاش دلم تنگ نبود...
فقط یقین به الا بذکرالله تطمئن القلوب است که ارامم میکند ..
فقط خداست که میتوان باور کرد که راست میگوید...
الا بذکرالله تطمئن القلوب ...
الا بذکرالله تطمئن القلوب...
الا بذکر الله تطمئن القلوب..
..................
ممنونم از دوستانم که در این مدت کلبه حقیر اسمانه را تنها نگذاشتند و با سر زدن گاه و بیگاهشان از متروکه شدن نجاتمان دادند...
۱- برای اولین بار است که فکر میکنم شکست خورده ام..
احساس میکنم که به چیزی که باید نرسیده ام...
احساس میکنم شرایط مرا تابع خودشان کرده اند..
احساس میکنم که باید بپذیرم و کوتاه بیایم ... بیشتر از همیشه...
۲- میخواهم بروم دکتر بگویم به من بچگی کردن بیاموزد یا قرصی دوایی شربتی امپولی تا بخشش و بز رگواری را به من تزریق کند ... انگار یادم رفته که باید گذاشت و گذشت ... بخشید و لذت برد... انگار نه انگار که مسافرم و باید بروم... چسبیده ام به همین زرق و برق ها و هر روز برای یکیشان غصه میخورم...
۳- نمیدونم که چرا اینقدر ملا لغتی شدم چرا فلانی این رو گفت .. چرا اونو گفت ... چرا شخصیت دختر شاه پریان( خودم) رو زیر سوال برد... چه جور جرات کرده به من همچین حرفی بزنه ...
اصلا انگار من دنبال بهانه هستم که گیر بدم به یکی از این ادم های بیچاره .....
خدایا این بنده هات از دست من چی میکشن...
۴- تو زندگیم به من ثابت شده که خدا نشسته یه کاری بکنه که من خودخواه رو ادم کنه.. ناشده که کسی رو به خاطر کاری زیر سوال نبرم و خودم مبتلا به همون کار نشم و اخرش به غلط کردن نیفتم...
خدا جون غلط کردم من کاری به کار هیچ کدوم از بنده های خوب و بدت ندارم غلط کردم منو ادم کن...
شدم پینوکیو وقتی دماغش دراز شده بود و از فرشته مهربون کمک میخواست...
خدایا دماغم دراز شده و غیر از تو فرشته مهربون دیگه ای نمیشناسم کمکم کن..
۵- فکر بهشتی بودن اخر منو جهنمی میکنه... به نقل از ایمیل یکی از دوستانم
راستی :
هی پا به پا نکن که بگویم سفر بخیر! مجبور نیستی بمانی ولی نرو..
دعا دعا دعا ....
چرا هيچ كس نميدونه چي ميخواد و چيكار بايد بكنه...
براي چي همه يه جورايي دلمرده شدن...
چرا اعتماد كردن اين قدر سخت شده...
چرا اين همه مشكل دارند همه...
چقدر چرا دارم كه كسي جوابش رو نداره؟؟؟؟
ولي خدا ميگه:
قل من ینجیکم من ظلمات البر و البحر تدعونه تضرعا و خفیه لئن انجنا من هذه لنکونن من الشاکرین(۶۳) قل الله ینجیکم منها و من کل کرب ثم انتم تشرکون(۶۴) [انعام]
بگو چه کسی شما را از تاريكيهای خشکی و دريا [هنگام اضطرار] میرهاند؟ آنگاه که خدا را با تضرع و زاری میخوانید و پنهانی عهد میکنید که اگر آفريدگارمان ما را از اين بلا برهاند، مسلما از شکرگزاران درگاه خواهیم شد.(۶۳)
بگو خداوند است که شما را از آن خطر و بلاهای ديگر میرهاند. ولی باز شما به او شرک میورزيد. (۶۴)
اين انسان مغرور و خود خواه كي ميخواد درست بشه نميدونم خودم رو ميگم ها...
خانه از پايبست ويران است...
جالبه كه هر وقت كه مشكلي حل ميشه با خودمون ميگيم: خوبي از خودمونه...
حتي اگر به زبان هم نياريم باز هم عملمون همين رو ميگه...
حافظ ميگه و راست ميگه:
هر ان كه جانب اهل وفا نگه دارد خداش در همه حالت از بلا نگه دارد
اول اين رو بگم بعد اينو بگم...
اگر اين جوري گفت بعدش من اينجوري بگم...
اگر سكوت كرد تازه گر بگيرم و صدامو ببرم بالا و ..
همه چي حاضر بود كه اون اتفاق تازه بيفته...

همه چي حاضر بود كه تموم بشه..
همه چي ...
همه چي...
همه چي..
فقط من يادم رفته بود وقتي تو شروع به حرف زدن ميكني من همه چي رو فراموش ميكنم...
نكته: براي اينكه يادم نرود دوباره مي نويسم..
دل نوشته : مردم خیال میکنن که وقتی یکی یک کاری رو انجام بده اهل اون کاره...اما خدا میدونه که اگر من کاری رو کردم فقط به خاطر این بود که اهل تو بودم نه اهل اون کار...
خدا کنه که اهل خدا شیم...
یاد شازده کوچولو افتادم وقتی که روباه میگه:اهلی کردن یعنی ایجاد علاقه کردن...وقتی تو مرا اهلی کنی زندگیم مملو از نو ر وشادمانی می شود . با صدای پایی اشنا می شوم که با هر صدای هر پایی فرق دارد....
حالا تو مرا اهلی کرده ای و قدر این اهلی کردن را نمیدانی..
:::راستي تمام كردن به همين سادگي نيست حتي به اندازه شروع كردن هم ساده نيست:::
وقتی که بارون می باريد یعنی همون وقتی که دلت میخواد صداتو بلند کنی و مثل بچگی بخونی : باز باران با ترانه ..با گهر های فراوان..میخورد بر بام خانه...
خلاصه همون موقع به این فکر کردم که قطرات بارون دونه دونه خودشون رو به زمین می رسونن هر کدومشون به نیتی به زمین میرسن یکی برای ساختن و یکی برای ویران کردن...
تا وقتی یکی یکی اند کاری از دستشون ساخته نیست اما وقتی که یکی بشه چند تا و چند تا بشه هز ار تا و هزار تا بشه بی شمار ...دیگه هر کاری که بگی ازشون ساخته است میتونن بشن سیل و خراب کنند همه چی رو یا میتونن بشن اب کشاورزی و هزاران نفر رو نون بدن...
اون چیزی که این وسط تعیین میکنه که قراره چی کار بشه رهبریه ...که این سیل خروشان رو هدایت می کنه....
راه صواب برن یا نا صواب...
شاید که جایی خشکسالی اومده باشه و به اب نیازمند باشن اما اگه این اب سیل بشه و همه جا رو فقط خراب کنه کاری از پیش نمیره...
حکایت این اب و بارون حکایت مردمه مصره حکایت بحرینه و ...
ر ازادیشون کمه! میدونی یعنی چی ؟ یعنی رهبری...
اونم نه هر کسی ! و هر رهبری ؟ فقط یه رهبر مخلص و خمینی صفت...
دعا میکنم که خدا بهشون عنایتی بکنه ویه رهبر خوب مثل سید علی داشته باشند...
نکته: به این میگن سیاه سی نوشته ...
دل نوشته : مردم خیال میکنن که وقتی یکی یک کاری رو انجام بده اهل اون کاره...
اما خدا میدونه که اگر من کاری رو کردم فقط به خاطر این بود که اهل تو بودم نه اهل اون کار...
خدا کنه که اهل خدا شیم...
یاد شازده کوچولو افتادم وقتی که روباه میگه:اهلی کردن یعنی ایجاد علاقه کردن...وقتی تو مرا اهلی کنی زندگیم مملو از نو ر وشادمانی می شود . با صدای پایی اشنا می شوم که با هر صدای هر پایی فرق دارد....
حالا تو مرا اهلی کرده ای و قدر این اهلی کردن را نمیدانی..
تمام/
از خدا نميخواهم كه اشراف زاده باشم ...
نميخواهم كه رئيس جمهور باشم..
نمي خواهم كه زيباترين باشم..
نمي خواهم كه پولدارترين باشم..
نمي خواهم كه مشهورترين باشم..
نمي خواهم كه محبوب ترين باشم..
نمي خواهم كه ...
فقط از خدا مي خواهم كه سر جايم باشم..
شايد كمي اين طرف تر دنيا يا ان طرف تر..
خيلي فرقي نمي كند
اما ميخواهم محبوبش باشم..
مي خواهم سر جاي خودم باشم همان جايي كه به من مي گويند اشرف مخلوقات
همان جايي كه خودش ميداند بهترين جاست برايم..
سر جايم.
واین آغاز انسان بود.
از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش فقط یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود و مکافات این وسوسه هبوط بود.
فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد.
انسان گفت: اما من به خودم ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است.
خدا گفت: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد؛ زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و باطل، از خطا و از صواب؛ و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد، تو باز خواهی گشت، وگرنه...
و فرشته ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود.
و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.
انسان دستهایش را گشود و خدا به او اختیار داد.
خدا گفت: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداش به گزیدن توست.
عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی. و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و صبوری را. واین آغاز انسان بود.